بانوی نیمه شب
من تنها
به آن محلهء پرآمد و رفت گام نهادم.
در جستجوی بانویی بودم
با چهره ای چروک خورده.
و او در در آنجا یافتم
اما او دیگر از تمامی بستگیها دل بریده بود.
از او خواستم که من را در آغوش گیرد
گفتم:
بانوی من!
گره از کار من بگشا!
اما جز ملامت نشنیدم
او به من گفت که من مرده ام
و بازگشتی در کار نیست!
تمامی شب
مجادله کردم
همانند خیلی های دیگر پیش از من.
زمزمه می کردم که هر چه بر من ببخشایی
من بیشتر نیازمند خواهم بود.
ولی بانو چشم دوخته بر من
من زانوزده به روی زمین
لب بگشاد:
سعی نکن با نا جوانمردی از من بهره ای ببری
یا منتقدی تندخو باشی
یا برنده باش یا بازنده
ولی به حقیقت
تاریکی جز به این دلیل نیست.
من به گریه افتادم:
آه...بانوی نیمه شب!
من میترسم که پیری سراغت بیاید
و سرما در جسمت نفوذ کند.
ولی او گفت
اگر ما اکنون به گریه بیفتیم
بی فایده است
بی فایده.
پس من در آن سحرگاه آرام
به راه افتادم
در حالی که می شنیدم
بانوی من می خواند:
تو بر من پیروزشدی
خداوندگار من
توبر من پیروز شدی!
ترجمهء مریم دیلمقانی
Original Leonard Cohen Poem: Lady
Translation: Maryam Dilmaghani
