تبليغاتX
لئونارد کوئن شاعر کانادایی

لئونارد کوئن شاعر کانادایی

ترحمه اشعار لئونارد کوئن به فارسی

بانوی نیمه شب

 

من  تنها

 به آن محلهء پرآمد و رفت گام نهادم.

در جستجوی بانویی بودم

با چهره ای چروک خورده.

و او در در آنجا یافتم

اما او دیگر از تمامی بستگیها دل بریده بود.

 

از او خواستم که من را در آغوش گیرد

گفتم:

بانوی من!

گره از کار من بگشا!

 

اما جز ملامت نشنیدم

او به من گفت که من مرده ام

 و بازگشتی در کار نیست!

 

تمامی شب

مجادله کردم

همانند خیلی های دیگر پیش از من.

زمزمه می کردم که هر چه بر من ببخشایی

من بیشتر نیازمند خواهم بود.

 

ولی بانو چشم دوخته بر من

من زانوزده به روی زمین

لب بگشاد:

سعی نکن  با نا جوانمردی از من بهره ای ببری

یا منتقدی تندخو باشی

یا برنده باش یا بازنده

ولی به حقیقت

تاریکی جز به این دلیل نیست.

 

من به گریه افتادم:

آه...بانوی نیمه شب!

من میترسم که پیری سراغت بیاید

و سرما در جسمت نفوذ کند.

ولی او گفت

اگر ما اکنون به گریه بیفتیم

بی فایده است

بی فایده.

 

پس من در آن سحرگاه آرام

به راه افتادم

در حالی که می شنیدم

بانوی من می خواند:

تو بر من پیروزشدی

خداوندگار من

توبر من پیروز شدی!

 

ترجمهء مریم دیلمقانی

 

Original Leonard Cohen Poem: Lady Midnight

 

Translation: Maryam Dilmaghani

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:44  توسط مریم دیلمقانی  | 

پنجره

 

چرا در کنار پنجره ایستاده ای نازنین

غرق در سیل زیبایی و غرور؟

 تیغهء تیز شب

 سنگین به روی سینه ات

پیکان کهنهء سالیان

 در دستان خسته ات

گمگشته ای در هالهء عطر آگین خشم

به گل نشسته ای در سوسوی فانوس افسوس

دل شکسته ای در امواج بلندبالای  درد

آه...و تمام اینها آن زنجیردراز نقره ای را سست کرده اند...

 

ای برگزیده معشوق!

ای عشق بی سکون!

آه...ای رقص سبز ماده و روح

آه...ای محبوب فرشته و دیو

ای دلشکسته میزبان!

این دل را در لطافت عشق جاری کن!

 

از پشت ابرهای ناشناخته بیرون بیا

و بر گونه های ترک خوردهء ماه بوسه ای بزن

طلسم تنهایی شکسته است

چرا پس هنوز مثال آوازی از دور دست می رمی؟

بدون جای پا

بی هیچ اثری از زخمهای کهنه ات.

 

آه...آیا تا کسی در اندوه پرشکوه رفتنت اشک نریزد؟

به بلندای اشکهایت صعود کن و سکوت کن!

هماننذ گل سرخی درخشان به روی ساقهءپرخارش.

 

آنها گل سرخت را به روی آتش نهادند

و آتش آن را به خورشید بخشید

و خورشید آن را به عظمت عشق باز پس داد

به آغوش آن یگانه آسمانی پاک!

 

و آن یگانهء  آسمانی پاک در انتظار نامه ایست

نامه ای آغشته به بوی مرگ

در این خونین مداوم جنگ.

نامه ای ازهر آنچه کلمه را به جسم

وجسم را به معنا تبدیل می کند.

 

 

ای برگزیده معشوق!

ای عشق بی سکون!

آه...ای رقص سبز ماده و روح

آه...ای محبوب فرشته و دیو

ای دلشکسته میزبان!

این دل را در لطافت عشق جاری کن!

 

 

ترجمهء مریم دیلمقانی

 

 

The Original Poem of Leonard Cohen: The Window

 

Translation: Maryam Dilmaghani

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:45  توسط مریم دیلمقانی  | 

خواهران خیر

 

این چنین نیست نه!

تمام خواهران خیر از اینجا کوچ نکرده اند.

 

آنها در انتظار من نشسته بودنند

درست  لحظه ای که فکر کردم دیگر نخواهم توانست

 گام از گام بردارم.

آنها مرا در مهربانی خویش غرق کردنند

و کمی بعد آوازهایشان را به من هدیه دادند.

 

آه...امیدوارم تو هم گذارت به آنها بیفتد

تو که راههایی درازی را پشت سر گذاشته ای.

 

می بایست هر آنچه را که نمی توانی کنترل کنی

پشت سر نهی

مثلا خوانواده ات

وهمچنین دلت.

من آنجایی که تو اکنون ایستاده ای بوده ام

فکر کنم می فهمم چگونه مصلوب گشته ای:

 وقتی احساس پاکی نمیکنی تنهاییت نواییست

که از گناهکاریت میخواند.

 

آنها در کنار من دراز کشیدند و من به آنها اعتراف کردم.

آنها هر دو چشم من را

به نرمی لمس کردند

و شبنم سرد پلکهایم را به گرمی پاک کردند.

 

اگر زندگی تو مثال برگیست

که فصلها تار و پودش را می درند

آنها  آن را با عشق دوباره  پیوند خواهند زد

عشقی که مثل ساقه ای تازه دمیده سبزو روشن است.

 

وقتی من رهسپار شدم

آنها خواب بودند.

آه...امیدوارم تو هم گذارت به آنها بیفتد

تو که راههای درازی  را پشت سر گذاشته ای.

 

چراغ را روشن نکن!

نشانی آنها را می توانی در نور ماه هم بخوانی.

 

و آه...می دانی؟

اگر آنها شب تلخ تو را شور شیرینی بخشند

من حسادت نخواهم کرد.

ما عاشق و معشوق نبودیم

ولی اگر هم بودیم غبار خاطری نیست.

 

آه...امیدوارم تو هم گذارت به آنها بیفتد

تو که راههای درازی را پشت سر گذاشته ای.

 

ترجمهء مریم دیلمقانی

 

Original Poem of Leonard Cohen: Sisters of Mercy

 

Translation: Maryam Dilmaghani

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 20:50  توسط مریم دیلمقانی  | 

پرنده ای به روی  سیم

 

 همچون پرنده ای نشسته روی سیم

مثلی مستی درآوازیکه ماه نیمه شبان می خواند

من تنها می خواستم آزاد باشم

آری ! آزاد به شیوهء خویش...

 

مانند کرمی آویخته بر انتهای تیز یک قلاب

مانند سوار گریزان  آن کتابهای زرد شدهء قدیم

من تمامی بستگیهایم را از تو پنهان نمودم.

 

اگر نا مهربان بودم

کاش فراموشیت بزرگتر ازخطای من باشد

اگر راست نگفتم

کاش بدانی که قصدم رنجاندنت نبود.

 

من می دانم:

مانند نوزادی مرده به دنیا آمده

مانند حیوانی وحشی

 با شاخهایی به رنگ خاک

قلب هر که را از کنارم گذشت

فرو ریخته ام.

 

ولی سوگند به این آواز

و سوگند به هر گناه

تمامی آنها را جبران خواهم کرد.

 

من گدایی را دیدیم

 با کمری خمیده به روی پیالهء چوبینش

گویی به من می گفت:

توقع زیادی نداشته باش!

و بانویی زیبا از پنجرهءاتاق نیمه تاریکش

گریه کنان می گفت:

هی! چرا بیشتر نخواهیم؟

 

همچون پرنده ای نشسته روی سیم

مثلی مستی درآوازی که ماه نیمه شبان می خواند

من تنها می خواستم آزاد باشم.  

آری ! آزاد به شیوهء خویش…

 

 

 

Original Poem of Leonard Cohen: Bird on the Wire

 

Translation: Maryam Dilmaghani

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 23:34  توسط مریم دیلمقانی  | 

سوزان

 

 سوزان تو  را با خود به کلبهء تنهایی خویش

 در کنار رودخانه می برد.

و تو می توانی نوای قایقهایی که به روی رودخانه می لغزند

 بشنوی.

و تو می توانی تمامی شب را در کنار او سپری کنی.

 

و تو می دانی که سوزان را همه نیمه دیوانه می خوانند

ولی به همین دلیل است که تو در کنار او می مانی.

و سوزان برایت چایی معطر می آورد

چایی که به تازگی از چایزار های چین رسیده است.

 

و درست وقتی که می خواهی به او بگویی

که نمی توانی عاشق او باشی

سوزان تو را با خود به باغچه اش می برد

و منتظر می ماند تا رودخانه به آواز در آید

و بگوید

که تو همیشه عاشق او بوده ای.

 

پس تو می خواهی که با او سفر کنی

پس تو می خواهی که با او سفر کنی نابینا

و تو میدانی که اوبا تو  آسوده خاطر است

چراکه توکمال وجودش را با ذهنت لمس کرده ای.

 

و مسیح دریانوردی بود

آن روز که بر روی آبها گامها برداشت

و مسیح مدتها چشمهایش را به افقهاس دور دست دوخت

و وقتی قلبش با اطمینان دانست

که تنها مردان مغروق  او رامی بینند

گفت:

تمام مردان دریانورد خواهند بود

دریا نورد خواهند بود

تا آن روز که دریا رهایشان کند.

 

و مسیح در خویشتن خویش شکسته بود

دور زمانی پیش از اینکه آسمان شکاف بردارد

تنها

انسانی تنها

و همانند سنگی

 به زیر دریای دانسته های تو غرق شد.

 

ولی تو می خواهه که با او سفر کنی

ولی تو می خواهه که با او سفر کنی نابینا

و تو می دانی که با او آسوده خاطرخواهی  بود

چرا که تو کمال وجودش را با ذهنت لمس کرده ای.

 

و حالا سوزان دستان تو را در دستانش می گیرد

او لباسی از کرباسی ارزان قیمت به تن دارد

و خورشید چون عسل به زمین فرو می ریزد

به زمین و به روی بانوی بندرگاه ما

وسوزان نگاه تو را به سمتی

 در کناره ء رودخانه رهنمون می شود

و تو قهرمانانی را در میانهء آبها می بینی

آنهی در سحرگاه کودکانی هستند

با دستانی گشاده برای عشق

آنها تا ابد اینچنین خواهند بود

 در حالی که سوزان آینه را بر دستان خویش بالا می برد.

 

 و تو می خواهی که با او سفر کنی

پس تو می خواهی که با او سفر کنی نابینا

و تو میدانی که اوبا تو  آسوده خاطر است.

چراکه توکمال وجودش را با ذهنت لمس کرده ای.

 

ترجمهء مریم دیلمقانی

 

 

 

Original poem of Leonard Cohen: Suzanne

 

Translation: Maryam Dilmaghani

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:4  توسط مریم دیلمقانی  |