تبليغاتX
لئونارد کوئن شاعر کانادایی

لئونارد کوئن شاعر کانادایی

ترحمه اشعار لئونارد کوئن به فارسی

 

برج آواز

 

همهء رفقایم از اینجا رفته اند

و موهای من به سپیدی برف

ومن چقدر دلم از همهء این حجره ها می گیرد

حجره هایی که قبلها

در آنها می نواختم.

 هنوز در انتظار عشق نشسته ام

 و روز به روز اجاره ام را در برج آوازمی پردازم.

 

***

از هنکس ویلیامز پرسیدم آخر این تنهایی کجاست

هنکس ویلیامز هنوز پاسخی نداده است

ولی من صدای سرفه اش را تمام شب می شنوم

اوه...از هزار طبقه بالاتر از من

همین جا در برج آواز.

 

 میدانم این سرنوشت من بود

چرا که با یک صدای طلایی به دنیا آمدم

و بیست و هفت فرشتهء ملکوتی

من را به این میز چوبین بستند

همین جا در برج آواز.

حالا تو میتوانی سوزنهایی کوجکت را در بدن من فرو ببری

درست مثل یک عروسک وودو*

نازنین باید ببخشی عروسک زیاد شبیه من نیست

 

من  کنار پنجر ایستاده ام

جایی که نور شدید تر است

آه!

در برج آواز یک زن نمی تواند کسی را بکشد...

***

 

حالا ممکن است بگویید که من زخم خورده و تلخکام شده ام

ولی از یک چیز مطئن باشید

ثروتمندان راهشان را از میان خانه های فقرا باز کرده اند

و روز قضاوت در راه است.

هرچند شاید من اشتباه می کنم.

 

می بینی؟

در برج آواز از این نوع زمزمه های غریب به گوش انسان می رسد.

 

***

میبینم که تو در آنسو ایستاده ای

نازنین!

نمی دانم چه وقت و چگونه

رودخانهء بین ما ای اندازه پهن شد

من دوستت داشتم نازنین

از همان اول...

 

و تمامی پلها یی که ما را شاید به هم می رساند

می سوزند

اما من چقدر به تمام چیز هایی که از دست داده ایم نزدیکم

می دانی؟

دیگر لزومی ندارد دوباره از دستشان بدهیم.

 

***

نازنین!

من رهسپارم.

خدانگهدارت!

فردا ما را به آن طرف برج منتقل می کنند.

ولی تا مدتها بعد از رفتنم از من خواهی شنید.

من از پنجره برج آواز

به لطافت یک آواز با تو صحبت خواهم کرد!

 

***

آری!

همهء رفقایم از اینجا رفته اند

و موهای من به سپیدی برف

ومن چقدر دلم از همهء این حجره ها می گیرد

حجره هایی که قبلها

در آنها می نواختم.

 

هنوز در انتظار عشق نشسته ام

 و روز به روز اجاره ام را در برج آوازمی پردازم.

 

 

 ترجمهء مریم دیلمقانی

 

Translation: Maryam Dilmaghani ©

Original Poem: Leonard Cohen, Tower of Song

From the Album I’m Your Man

 Voodoo Doll*

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:47  توسط مریم دیلمقانی  | 

مرد سال پیش

 

باران فرو می ریزد

به روی دستان مرد سال پیش

روی میز هارپ یک یهودی را می بینی

و مدادی در دستان نمناکش.

کمی آن طرفتر درفشها

هنوز

 به روی میز چوبینش سایه می اندازند.

آه!

گویی

نورها  پوسته تکیدهء یک درام کهنه اند.

و گوشه های شکاف خوردهء کاغذ دیواری چشم را می آزارند.

 

باران فرو می ریزد.

آمین!

به روی دستان مرد سال پیش.

 

***
من به بانویی بر خوردم

در تاریکی یی یکدست

 به سربازانش

یک به یک

می گفت که نامش ژان دارک است.

 

من یکی از این سربازان

 اندک زمانی بیش نماندم

وهرچند یونیفورم به تن ذاشتم

برای جنگ به دنیا نیامده بودم.

 

آه!

تمامی این زخمها

تمام این زخمیها

خدا نگهداردوستان

خدانگهدار!

 

می بایست از ژان دارک تشکر کنم

برای نیک رفتاری اش

در جنگاوری

 و با من.

 

***

 زمانی گذارم به  یک عروسی افتاد

 بیت اللحم داماد بود

و بابیلون عروس.

بابیلون بزرگ برهنه بود

با اعضا یی لرزان

آه!

شاید از نگاه من.

ولی  بیت اللحم هر دوی ما را به آتش کشید

درست مثل خجولی دریک  اورجی*.

و وقتی ما به خاک افتادیم

بدنمان همچون پرده ای بود

که وقتی به کنارش کشیدم

 دیدم

مار تخم خویش را می بلعد.

***
 
بعضی زنان در انتظار مسیحند

و بعضی قابیل

پس من  بر فراز قربانگاه می مانم

 با  تبری بر افراشته.
و آنی را بر خواهم گزید

که مرا همانی بیابد

که از ابتدا بود

آن زمانی که مسیح ماه عسل بود

وقابیل

تنها آدمی.

 

***

و ما در انجیل مقدس می خوانیم

که پوست و خون تنها بندی است

که مادر طبیعت فرزندانش را

 دوباره

به دامن خود فرا خواهد خواند

که...

 
باران فرو می ریزد.

آمین!

به روی دستان مرد سال پیش.

 یک ساعت گذشته است

و دستان مرد سال پیش بی تحرک

در سکوت

زیر باران.

 

عاشقان عروج خواهند کرد

و کوهها به خاک

گویی

نورها پوسته تکیدهء یک درام کهنه اند.

و باران فرو می ریزد

آمین!

به روی کار مرد سال پیش.


 
 مریم دیلمقانی

ُ

Translation Maryam Dilmaghani

 

Original Poem: Leonard Cohen-Last Year’s Man

 

From the Album I’m Your Man

 ORGY*

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:15  توسط مریم دیلمقانی  | 

این والتس!

 

 هم اکنون  در وین دهها بانوی زیبا می رقصند.

و شانه ای هست که مرگ سر سنگینش را بر آن بگذارد

 و بگرید.

در و رای آن راهروی پر پنجرهء مه آلود

 درخت همیشه سبزی پیداست

 که از کبوترانی که به سمت مرگ اوج می گیرند

 استقبال می کند.

 

و آن آوازی که از سحر گاه طنین بارانی شهررا می شکافد

 و به آن رنگ ارغوانی عشق می زند

در نیمروز بر کنارهء سنگی آن دیوآر یخ زده  فروخواهد نشست.

 

***

محبوب من این والتس را از من بپذیر!

محبوب من این والتس را از من بپذیر!

 

من تو را می خواهم!

می خواهم!

می خواهم!

بر دسته های چوبی این صندلی عتیق

بر برگهای زرد رنگ این کتاب

در عمق غاری که پشت گیسوان پر پشت نیلوفران مخفی می شود.

 

و در آن دشتی که عشق

هنوز

هرگز

 بر آن گام ننهاده است.

 

و در بستر دریاچه ای که ماه  به روی امواج آن

همیشه می رقصد.

و به روی دستان لغزندهء آوایی

 پر از خش خش خشک شنها

وزمزمهءترک خوردهء گامها.

 

***

محبوب من این والتس را از من بپذیر!

با قدمهای از رمق افتاده اش...

 با بازوان فرو افتاده اش...

 

هیچ می دانی؟

این والتس

با مستی خونین نفسش

 تا آبی دریا ها جاریست.

تا آبی دریا ها جاریست.

...

هم اکنون در وین بوستانی هست

که کلام تو را هزاران  نظاره گرند.

ومجلسی هست

که چشمان جوانان را سکوت تر کرده است

انگاری اندوهیست که نگاهشان را تا مرگ امتداد می دهد.

 

***

آه

ولی این کیست؟

این کیست که با تاج گلی از اشکهای تازه دمیده

به بلند بالای قامتت صعود می کند؟

 ...

 

هیچ می دانی؟

این والتس

با مستی خونین نفسش

 تا آبی دریا ها جاریست

تا آبی دریا ها جاریست. 

 

***

و مزرعه ای هست که کودکان در آن در حال بازی هستند

من در این مرزعه

به زودی

در غباریک بعد از ظهر سرخ رنگ

در خوابی که از سوسوی فانوسها روشن است

با تو خواهم بود.

 

و با تو خواهم ماند

و در توجاری خواهم شد.

و آن گاه  خواهم دانست

آنچه را که در نهایت اندوهت می درخشد.

 

از سرگشتگی گوسفندانت

 تا سردی نیلوفران برفیت

همه را خواهم دانست.

 

***

محبوب من این والتس را از من بپذیر!

سالهست که تنهاییش را

تنها با مرگ تقسیم کرده است.

 

هیچ می دانی؟

هرگز فراموشت نخواهم کرد.

 

هیچ می دانی؟

این والتس

با مستی خونین نفسش

 تا آبی دریا ها جاریست

تا آبی دریا ها جاریست.

 

***

و من در وین با تو خواهم رقصید.

من در لباس رودخانه ای پر عمق  

و تو دره ای بی انتها.

 

با سنبلهای وحشی به روی شانه ام

بر بلندای قامتت بوسه خواهم زد.

 

وآن روز روحم را درکتابچه ای مصور دفن خواهم کرد

غرق  در فراموشی ساز خسته ام

ودور

دور

دور از صلیب شکسته ام 

 تسلیم سیل زیبایی تو خواهم شد.

در رقص تو جاری خواهم شد.


و تو مرابا خود

تا جامهایی که برکف دستانت بلند کرده ای بالا خواهی برد.

 

***

آه محبوب من این والتس را از من بپذیر!

محبوب من!

هر چه در اینجاست

هم اکنون مال توست.

 مال توست.

 

ترجمه : مریم دیلمقانی

 

 

 

C© Maryam Dilmaghani

 

OOriginal Poem: Take This Waltz or After Lorca

B By: Leonard Cohen

From the Album I’m Your Man

F

From Spanish poem of Frederico García Lorca

PPequeno Vals Vienes: Little Viennese Waltz 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:43  توسط مریم دیلمقانی  | 

لئونارد کوئن شاعر کانادایی

لئونارد کوئن شاعر نویسنده و خواننددهء کانادایی در 21 سپتا مبر 1934 درشهر مونترآل درناحیهء کبک  کانادا به دنیا آمد.   هرچند او به عنوان خواننده بیشتر نزد عموم  شناخته شده است مشخصه بارز کارهایش کیفیت اشعار اوست. مضامین اشعاار کوئن عرفان عشق و تنهایی هست. او هم اکنون در مونترآل زندگی می کند در این بلاگ  گزیده ای از اشعارش را به فارسی ترجمه خواهم کرد

 که امیدوارم به مذاق خواننده شعر دوست ایرانی خوش بیا ید.

 

مریم دیلمقانی

 آذر 1386

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:38  توسط مریم دیلمقانی  |