پنجره
چرا در کنار پنجره ایستاده ای نازنین
غرق در سیل زیبایی و غرور؟
تیغهء تیز شب
سنگین به روی سینه ات
پیکان کهنهء سالیان
در دستان خسته ات
گمگشته ای در هالهء عطر آگین خشم
به گل نشسته ای در سوسوی فانوس افسوس
دل شکسته ای در امواج بلندبالای درد
آه...و تمام اینها آن زنجیردراز نقره ای را سست کرده اند...
ای برگزیده معشوق!
ای عشق بی سکون!
آه...ای رقص سبز ماده و روح
آه...ای محبوب فرشته و دیو
ای دلشکسته میزبان!
این دل را در لطافت عشق جاری کن!
از پشت ابرهای ناشناخته بیرون بیا
و بر گونه های ترک خوردهء ماه بوسه ای بزن
طلسم تنهایی شکسته است
چرا پس هنوز مثال آوازی از دور دست می رمی؟
بدون جای پا
بی هیچ اثری از زخمهای کهنه ات.
آه...آیا تا کسی در اندوه پرشکوه رفتنت اشک نریزد؟
به بلندای اشکهایت صعود کن و سکوت کن!
هماننذ گل سرخی درخشان به روی ساقهءپرخارش.
آنها گل سرخت را به روی آتش نهادند
و آتش آن را به خورشید بخشید
و خورشید آن را به عظمت عشق باز پس داد
به آغوش آن یگانه آسمانی پاک!
و آن یگانهء آسمانی پاک در انتظار نامه ایست
نامه ای آغشته به بوی مرگ
در این خونین مداوم جنگ.
وجسم را به معنا تبدیل می کند.
ای برگزیده معشوق!
ای عشق بی سکون!
آه...ای رقص سبز ماده و روح
آه...ای محبوب فرشته و دیو
ای دلشکسته میزبان!
این دل را در لطافت عشق جاری کن!
ترجمهء مریم دیلمقانی
The Original Poem of Leonard Cohen: The Window
Translation: Maryam Dilmaghani
